+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 16:54 توسط ارزو
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 16:50 توسط ارزو
|
چيزی نيست...
نوری که نيست
تا چشم ببيند اين آشفتگی واژه ها را
در تنهايی ماسه و موج
سيگاری که نيست
تا پک زد به اين دلتنگی تاريک ابر...
انگار هيچ چيز نيست
جز واهمه ای بی نام و نشان
که فرياد دريا را گوشی نيست٬
پذيرای هم آغوشی...
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:34 توسط ارزو
|
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفبايدوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و
بستن چشمهاست
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن
قشنگ ترين احساس زندگي است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين
داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام
برسانی.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:30 توسط ارزو
|
بی توجه به کوپه ی نامه های برگشتی گوشه اتاق،
قلم و کاغذ را برداشت و دوباره شروع به نوشتن کرد :
سلام
این هفت هزار وسیصد و چهل و ششمین نامه ای است که برایتان می نویسم .
البته اگر چند هزارتائی که مچاله کرده ام و دور انداخته ام را حساب نکنیم !
امیدوارم اینبار دیگر پاسخ مرا بدهید .اینهمه نامه بی جواب مرا آزار می دهد .
خیلی وقتتان را نمی گیرم .
راستش من حرفهای قلمبه سلمبه و طولانی بلد نیستم،
همه ی حرف هایم یک جمله است.
همان یک جمله ای که در نامه های گذشته نوشته ام
و همان یک جمله ای که متنظر پاسخ شما در مورد آنم ...
می خواهم بدانید من شما را دوست دارم...
همین .
.........................................
اداره ی پست برای هفت هزار وسیصد و چهل و ششمین بار
مُهر ( آدرس گیرنده نا صحیح است ) را روی پاکت زده بود .
انگار قبرستان آدرس پستی نداشت !!!
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:29 توسط ارزو
|
زل زدن يک نابينا...
کتابها رو از رو زمين جمع کرد...
هنوز جای سيلی پدر رو صورتش می سوخت...
با اينکه همين الان کتک خورده بود بازم رفت سراغ پنجره تا باز ديد بزنه.
دختر همسايه هنوز پشت پنجره داشت لبخند ميزدو زل زده بود به اون...
نفسی کشيد و پيش خودش گفت :
...آخيش...سيلی خوردنم رو نديد...
به نگاه کردنش ادامه داد تا اينکه صدای داد و بيداد پدر دو باره اومد :
.......آخه يکی نيست به اين پسره بگه دختر کور هم ديد زدن داره ؟؟؟
جا خورد ....داستان همون سطل آب سرد و پياده رو و زمستون.
جرات نگاه دوباره رو نداشت...شايدم رغبتشو...
...اما دلش تنگ شد...آروم رفت کنار پنجره
...دختر همسايه هنوز پشت پنجره داشت لبخند ميزدو زل زده بود به اون...
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:28 توسط ارزو
|
خسته ام !...خسته و پر انرژی !...تا نهایت شب می دوم !....پر از نفرت سرد و بی رمق ستاره ها گاه بی گاه زمزمه ای می آید !...
گویی گل سرخی رخت از دنیای پر از رنج ما برمی بندد !...شب ها میمیرم !...
و اینجا همیشه شب است !...و من همیشه مرده !!..
و تنفسم بی رمق تر از سوسوی ستاره ها است !...در انتهای قیراندود شب نوری میبینم..
و این سرابی زاییده ذهن مرده من است !...آخر اینجا شب است !
و شب هر نوری را میبلعد !..روزی می آید !..روزی پر از قاصدک..روزی پر از نور...
روزی پر از ستاره...و روزی پر از عشق...
روزی که در آن بغض ذهنم را بی پروا بشکنم !..روزی که هق هق ثانیه های بی انتهایم
پر از عطر اقاقی های عصر جمعه شود !..
پر از تنهایی...
پر از انتظار..
پر از غربت..
بغض هم شرمسار غم های سنگین تنهایی های من است !...لحظه هایم میگذرند !..
بی انتها..
بی اعتقاد..
بی اعتماد..
کجاست پایان این شب بی انتها ؟..کجاست انتهای این تنهایی بی پایان ؟...
زندگی چرخش بی پرواز است !..زندگی کشتن یک مرغ مهاجر حتی
زندگی مردن یک بیشه پس از زندان است !..
بغض هایم تنهاست !...گلویم غریبی میکند !..
و اشک هایی که روی باریدن ندارند !..
کو سهم من از عشق !!؟
...
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:25 توسط ارزو
|
ساکت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم به ظاهر گر چه مي خندم ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم اي نشسته در خيال من فراموشم مکن با فراموشي و تنهايي هم آغوشم مکن زندگاني مي کنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خويش خاموشم مکن
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:21 توسط ارزو
|
انسان سه راه دارد ، اندیشه (والاترین راه ) ، تقلید (آسان ترین راه ) ، تجربه (تلخترین راه )
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:3 توسط ارزو
|
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 10:53 توسط ارزو
|